ماهنامه خط صلح – حس خوبی از پیچیده شدن توی مقنعه و مانتو نداشتم. از شش-هفت سالگی میان من و پسرهای همبازیام کم کم فاصله افتاد. چند سال بعد با تن خودم احساس بیگانگی میکردم. از بدنم میترسیدم. آنقدر از آتش جهنم، گلولههای آتشین، سوزانده شدن موهایمان و آویزان شدن از سینههایمان گفتند که فکر میکردم همیشه شعلههای آتش در تعقیبم هستند. شعلههایی که احساس میکردم با چند میلیمتر بالا و پایین رفتن آستین مانتو، با جورابهای رنگی پوشیدن، با چند تار مو از زیر مقنعه بیرون افتادن یا با یک رژ لب خیلی ملایم مالیدن به سراغم میآیند تا خاکسترم کنند. در خیابان، در کوچه، در مدرسه، در همه جا کسانی بودند تا دربارهی پوشاندن تنم هشدار بدهند.
سپیده که در دبیرستان تدریس میکند در ادامهی صحبتهایش به اوایل ازدواجش اشاره میکند و میگوید: “آن اوایل هر وقت شوهرم از موهایم یا تنم حرف میزد هیچ حس خوبی نداشتم. تنی که از کودکی برای من فقط مایه عذاب و تحقیر بود. تن و موهایی که مدام باید میپوشاندمشان. از مواجهه و روبرو شدن با بدنم وحشت داشتم. وقتی همسرم دربارهی من حرف میزد خودم را لخت میان انبوه جمعیت حس میکردم. شوهرم یک نفر نبود. او برای من همه بود. همهای که باید تنم را از آنها پنهان میکردم. حس میکردم کار خلافی کردهام و خانم ناظمها با شلنگ و خطکش و چشمهای عصبانیشان بالای سرم ایستادهاند. لذت آن لحظات از من گرفته شد فقط به خاطر ترسی که از همان سالهای کودکی در من ریخته بودند و هر سال و هر لحظه به شکلی برایم تکرارش میکردند”.







