محمود صباحی
مقدمه: انسان در جامعه ایرانی «شهربند» است نه شهروند!
منش و روش زندگی اجتماعی و سیاسی در جامعه ایرانی و این مقاومتی که در برابر هر چیز ناآشنا میکند به شدت تداعیگر فیلم «ملکالموت» لوئیس بونوئل است: ناتوانی در انجام آنچه باید انجام پذیرد یعنی بیرون رفتن از یک سالن، از یک در بسته. ـ در بستهای که در حقیقتْ نماد یک وضعیتِ فروبسته تاریخی و اجتماعی است: در این فیلم، زندگی مردمی انعکاس مییابد که اگر چه ادعا میکنند از وضعیت خود ناراضیاند، اما در بنیادْ هیچ تلاشی برای خروج از آن نمیکنند و چه بسا بالعکس، بدون آن که خود آگاه باشند، دو دستی به این وضعیت چسبیدهاند: آنها «شهربند»اند و نه «شهروند»: آنها نمیبینند که آنچه مانع خروج ایشان از این درِ بسته میشود، نه نیرویی ماورایی که روش و منش خود آنان است: روش و منشی که در این فیلم به گونهای سوررئالیستی مانع خروجشان از این سالن میشود. آنان در دام ساختهای ذهنی و نقشهای اجتماعی خود افتادهاند و از این رو، نیروی ممانعت به گونهای متافیزیکی و الهی بر آنان جلوه میکند. آنان به مثابه انسانهایی از خود بیگانه در نمییابند که «کلیدِ» این در بسته در نزد خود ایشان است و نه در نزد کسانی که به آنها کلید نشان میدهند.

نمایی از فیلم ملکالموت، ساخته لوئیس بونوئل- ۱۹۶۲
افراد این فیلم به مثابه افراد جامعه دربندِ خود افتاده ایرانی، میخواهند فرصتها، امتیازها، نقشها، مناسک و شیوههای زندگی اجتماعی و تاریخی خود را نگه دارند و در همان حال از این وضعیتِ بسته اجتماعی و سیاسی نیز برون بجهند اما این تناقضی در هم شکننده و نابودگر است که همه آنان را خسته و فرسوده و سرانجامْ ملک الموت را بر آنان چیره میکند، بدون آن که هرگز توانسته باشند برای خود روزنهای بگشایند: روزنهای رهاییبخش که دگرگونکننده سرنوشت ناهمگون، ناهموار و ناروای آنان باشد.