گلرخ ایرایی از زندان قرچک:؛ چه سخت جان شدیم ما

۶ مرداد۱۴۰۴- صدای بازداشت شدگان

نامه‌ای که در ادامه می‌خوانید، نه فقط شرح یک خبر تلخ، بلکه سندی از جنایت حکومتی‌ست که در قرن ۲۱، انسان‌های آزاده را به‌دلیل پایداری‌شان در آرمان آزادی، به قتل می‌رساند.

این روایت از زبان گلرخ ایرایی، زندانی سیاسی در قرچک، منتشر می‌شود؛ زنی که با قلم، بغض فروخورده‌ی یک نسل و خشم انباشته‌ی یک خلق را به واژه کشیده است.

در سحرگاه پنجم مرداد ۱۴۰۴، دو زندانی سیاسی، مهدی حسنی و بهروز احسانی، پس از ماه‌ها شکنجه، و مقاومت در برابر دستگاه سرکوب، توسط دژخیمان خامنه‌ای به قتل رسیدند. این قتل حکومتی – که با خونسردی تمام تنها در قالب یک «زیرنویس خبری» منتشر شد – اما در دل همبندان‌شان انفجاری از درد و شعله‌ی خشم برانگیخت.

نامه‌ی پیش رو، شرح زنده‌ی همان لحظه‌هاست؛ از نگاه‌های مبهوت تا اشک‌های بی‌صدا، از فریادهای درون تا سرود ایستادگی. نامه‌ای که می‌خواهد گم نشود در گردوغبار سانسور و فراموشی. می‌خواهد بماند، در تاریخ، در حافظه‌ی جمعی، در مسیر سرنگونی.

متن نامه گلرخ ایرایی از زندان قرچک ورامین

«چه سخت جان شدیم ما

«خبر آمد.

از آن‌جا.

از آنان.

پیراهن‌شان پاکیزه بود و خم بر ابرو نداشتند…»

صبح پنج مرداد ۱۴۰۴ خبر قتل حکومتی دو زندانی سیاسی در زیرنویس شبکه خبر اعلام شد. بچه‌ها زیر تلویزیون قرنطینه زندان قرچک به خط شده بودند. کسی را یارای سخن گفتن نبود. اندوهی جمع را فراگرفته بود. چشم‌ها تر می‌شدند و نگاه‌ها مبهوت مانده بود. کمی بعد در اخبار تکمیلی اسامی مهدی و بهروز به زیرنویس خبر اضافه شد. مهدی حسنی و بهروز احسانی.

نه دیده بودیمشان و نه صدایشان را شنیده بودیم. اما چه خویشی و قرابتی بین‌مان شکل گرفته بود. گویی پاره‌های تن‌مان سربه‌دار شده بودند و به واقع نیز چنین بود. در ماه‌های اخیر به کرات نام‌شان را همراه با شعارها و سرودهای‌مان در «سه‌شنبه‌های نه اعدام» فریاد کرده بودیم و هر بار به همراه دیگر خویشان و رفقای در اسارت سرکوب و زیر حکم مرگ مرورشان کرده بودیم. حالا سربه‌دار شده بودند و اندوه نبودن‌شان سینه را از خشم و کینه مالامال می‌کرد. با خود زمزمه می‌کردیم

«می‌دانیم ایستادگی کردند و صبوری…» از این حجم از توحش در حیرت بودیم. اگرچه دیر آشنا بود.

نیروی سرکوب همبندیان بهروز و مهدی را با ضرب‌وشتم و با غل و زنجیر ربوده بودند. سعید ماسوری نماد مقاومت و ایستادگی را پس از ۲۵ سال حبس بی‌وقفه به زندانی دیگر منتقل کرده بودند و بهروز و مهدی را به قتل‌گاه برده بودند. چه سخت جان شدیم ما.

تا شب غبار اندوه از چهره و بغض از نگاه زدودیم و بر ریشخندهای گزنده انگشت‌شمار همبندیان دریده‌چشم که جان را می‌خراشید نیز غلبه کردیم. دست در دست هم سرود مقاومت سر دادیم و یاد آن سربه‌داران را گرامی داشتیم. آنان که تا آخرین دم، جان کلام «ناظم حکمت» را زیسته بودند.

«می‌دانم که پوزخندزنان می‌نگریستند خصم را. خم بر ابرو نداشتند…»

یادشان گرامی و مسیر آزادگی‌شان  پر رهرو.

گلرخ ایرایی

زندان قرچک

مرداد ۱۴۰۴»