محمد تنگستانی
-
انگار به یکی دیگر سیلی میزدند، بیرحم و بیتفاوت ناظر بودم که چه نمکی ریخته بودند روی آنها، روی دل من. وقتی لندوک را آوردند انگار با یک آدمی درست و حسابی سر و کار دارند که هیچ کتک نخورده است و هیچ جایش باتوم فرو نکردهاند و هیچ کجایش را له نکردهاند. انگار من درست و حسابی و سالمم که نبودم و برگ میزدند و حتی با چشم بسته میدیدم تمام دور لبش خون خشک شده بود و مثل حضرت عباس وسط آن دریای لشکر صاف ایستاده بود. اگر دستهایش را هم میبریدند میدانستم که برگ میزنند مادر سگها. (رضا دانشور*، نماز میت، صفحه ۶)
حقوق بشر و هنر خیابانی








